حرف دل

کلمات کلیدی
۱۰
ارديبهشت

به راستی زن بودن سخت است...

مجبوری مانند یک کدبانو رفتار کنی

شبیه یک دخترِجوان به نظر برسی

و مانند یک سالمند فکر کنی...

۰۹
ارديبهشت

امروز رفتم مشاوره و درباره ادامه تحصیلاتم صحبت کردم خوبیش این بود که چشمام بازشد و البته کمی ناامید... فهمیدم ک دکتری قرار نیس راحت باشه و استرس مقاله و پایان نامه  همراهته بعلاوه استرس امتحان جامع و مصاحبه ش... اونقدری که من باذوق اسم دکتری رو میاوردم مشاورم ذوق نداشت دانشجوی ترم هشت دکتری بود و میگفت فقط اولاش برات جالبه که بهت میگن خانم دکتر بعد برات عادی میشه و هیچ حسی بهش نداری... با خودم میگفتم وای لعنتی تو الان جایی هستی که من آرزومه باشم چطور هیچ هیجانی نداری؟ ولی یکم ک گفت دلیلشو فهمیدم چون هیچ اتفاق تازه ای نمیفته همون درسا همون واحدا بعلاوه مقاله پایان نامه آزمون و ترجمه و همچنین یه آینده کاری نامعلوم... راستشو بگم با حرفای مشاور و سرچ هایی که کردم انگیزم کم شد خیلی کم البته بازم باید فکر کنم... دارم به آزمون آموزش و پرورش فکر میکنم هرچند اونم باید یکسال دیگه درس بخونی و انرژی بذاری اما حداقل آینده شغلیت معلومه و تازه توی سی سالگی با خودت فکر نمیکنی که حالا من این مدرک دکتری رو چیکارش کنم!بابام یه موقع یه حرفی زد که هنوز یادمه گفت مگه من پارتی داشتم که استخدام شدم؟ یه آزمون استخدامی زدن و منم شرکت کردم و قبول شدم امیدت به خدا باشه... خلاصه که دودلی بد دردیه

۰۳
ارديبهشت

خب رسیدیم به بعد از تعطیلات و کارای دانشگاه و پایان نامه!!!!!!

الان که با خودم میشینم فکر میکنم میبینم که کنارگذاشتن مهدکودک بهترین کاری بود که میتونستم انجام بدم کار بابچه ها و دنیای بچه ها شیرینه ولی انرژی زیادی میخواد که گاهی فراتر از توان من بود از طرفی جو کاری خیلی بدی داشت اون مهد ونمیتونستم تحمل کنم کسی که سوادش خیلی ازمن کمتره واسم پشت چشم نازک کنه!!!!!!توی این مقطع از زندگیم تصمیم گرفتم به درسم بیشتر بها بدم وقتی به گذشته فکر میکنم میبینم من تونستم با رتبه های خوب کنکور کارشناسی و کنکور ارشد رو پشت سر بذارم پس قطعا از پس کنکور دکتری هم برمیام می مونه مصاحبه ش که اونم اگه مقاله های خوب داشته باشم فک نمیکنم رد بشم فقط مرددم اونم سراین که هنوز مقاله ی تکمیل شده ای ندارم نمیدونم امسال کنکور بدم یا سال بعد... وقتی خودم کشش درس خوندن رو دارم و علی و بابام هم تشویقم میکنن حسابی انگیزه میگیرم برای ادامه ...بایدحتما با یه مشاور صحبت کنم...

خیلی دل بسته بودم به استخدامی آموزش و پرورش اما دارم ازش دلسرد میشم چون اولا هی این هفته و اون هفته میگن و معلوم نیس کی اطلاعیه ش میاد و ثانیا با دیدن معلمای بی انرژی این دبیرستانا که برای پخش پرسشنامه رفتم بیشتر شبیه خانه سالمندان بود تا دبیرستان بابا با یه مشت نوچوون سرو کار دارین یکم انرژی داشته باشین! نمیدونم شایدم شرکت کردم چون حتی قبولی توی استخدامی مانع درس خوندنم نیس شاید یکم فاصله بیفته ولی قطعا مانع نیست.

منتظرم این هفته و کارای پرسشنامه تموم شه تا یکم وقتم آزادشه برم هم دنبال دیدن پایان نامه های دانشگاه و هم وقت بگیرم با یه مشاور صحبت کنم و البته که  یه وقتی هم برای مقاله که با استادم میخوایم شروع کنیم باید بذارم!!!!!!( وقتی اینجوری سرم شلوغ میشه خیلی دوست دارم).

 


۲۶
آذر
گاهی حس میکنم چیزی مثل همان مداد یا پاکن روزهای کودکی ام
افتاده ام گوشه ای خاک میخورم
اماهیچکس گمم نکرده 
میفهمی یعنی چه؟!
۱۱
آذر
... اما تو کوه درد باش، طاقت بیار و مردباش
ظاهرا من و علی این مصرع رو باید حالاحالاها سرلوحه زندگیمون قراربدیم چون انگار به این زودیا این زندگی نمیخواد روی خوشش رو نشونمون بده...دردم از اونجاییه که به علی که حرف زور توی کله اش نمیره صبح تاشب دارن توی اون کلانتریه کوفتی زور میگن وهیشکاری ازدستمون برنمیاد دردم ازاونجاییه که الکی الکی براش دو روزبازداشت نوشتن دردم اینه که غریبیم اینکه تنهاییم اینکه کسی رو نداریم پناهممون باشه دردمون اینه که بزرگتری اینجا نداریم...چقد به زور بغضمو خوردم تا بتونم به مامان علی که به دلش افتاده بود اینجا خبراییه دروغ بگم... نمیدونم چجوری سرمو گرم کنم تا فکر وخیال نکنم واین دو روزلعنتی سرشه...نمیخوام برم پیش کسی یاکسی بیادپیشم هرچند که دلم پره واقعا میخوام بایکی حرف بزنم...امابایدیادبگیرم که خودم بتونم حال خودمو خوب کنم...درس خوندم یکم ولی درس خوندن وقتی فکرم مشغوله بیشترعصبیم میکنه...تصمیم گرفتم برم یه دسر درست کنم بلکه سرم گرم شه
۰۳
آذر

بعد از گذشت چندروزی که از زاهدان اومدم اولین باری بودکه ازدست شیطنت های علی ازتهه دل خندیدم...توی هوای سرد بستنی خوردیم و راه رفتیم خیلی خیلی چسبید این پیاده روی هرچند که علی آقا زدزیر حرفش و نبردمون کافه ولی به بزرگی خودم بخشیدمش خخخخخخخخخخخخخ....دیشب بعدازمدت ها این علی بود که اول گفت دوستت دارم ومن دلم میخواست همون لحظه فداش شم...این کارهای ساده بستنی، پیاده روی، فیلم دیدن و چیپس و ماست موسیر خوردن و حرفای عاشقانه همه اش با کسی که عاشقشی عجیب به دله آدم میچسبه...

۰۱
آبان

نمیدونم چرا بااینکه حق با مامانمه اینقدسعی میکنم خودمو توجیه کنم که بهترین کارو کردیم حتی مامان علی هم دید وگفت که من اینجا چقدر تنهام...واقعبت اینه که ماعجله کردیم و حالاهم کاریش نمیشه کرد و باید ادامه داد نمیدونم چرا بزرگترامون نصیحتمون نکردن یوقتایی فکرمیکنم بااینکه خونه خیلی راحتتر ازخوابگاهه اما وقتی توی خونه همدمم نیست خب چ فرقی میکنه حداقل خوابگاه 4تا آدم دورم بودن و مجبورم نبودم کارخونه انجام بدم...بقول مامانم میرفتی درستو میخوندی بعدم هم درس تو وهم سربازی علی تموم میشد یه جشن میگرفتین میرفتین سرخونه زندگیتون مارو هم توی خماری جشن نمیذاشتین...راست میگه حرفش منطقیه کاملا اما چ میشه کرد...اگه خدای نکرده روزی بیاد که پدر یا مادرم منو توی لباس عروس نبینن و ازاین دنیابرن باعث و بانیش رو هیچوقت نمیبخشم...هرچی حقارت و حسرت میکشم حقمه اگه یکمی فقط یکم دوراندیش بودیم همه چی میتونست وفق مرادم باشه من خیلی ساده ام ساده و بی فکر...

۱۷
شهریور
هرچقدکه گذاشتنه قرارقبلی وکنسل شدنش میزنه توی پرم عوضش بیرون رفتنای یهویی خیلی سرحالم میکنه مثه دیشب که همسری زنگ زدوگفت غذاچی پختی برداربریم پارک...منم یه سالادشیرازی گذاشتم تنگ لوبیا پلو وبامیوه و زیرانداز نشستیم روی موتورمون وپیش به سوی پارک...قبول دارم باموتور اینور واونور رفتن خطرناک وسخته اما یه حال دیگه داره مخصوصاوقتی ماشینا توی ترافیک گیرمی کنن موتورمثه برگ برنده می مونه...بعدازشام نشستیم به حرف زدن خیلی وقت بودکه اینهمه حرف نزده بودیم ومنم اینجوری درددل نکرده بودم...هوای آزاد،سروصدای آدما،نبودن مودم ووای فای وتی وی آدمو به حرف میاره...همیشه گوشی ولپ تاپ جلومون بودیا باتی وی سرگرم بودیم...اعتراف میکنم بیشترازاینکه حواسم به حرفاش باشه حواسم به خودش بود به طرزنگاهش به چشماش...یادم افتاددفعه ی قبلی که اومدیم این پارک واینجوری نشستیم ظهربود ومن ماکارونی پخته بودم اون موقع زن وشوهرنبودیم...چقدخداروشکرکردم بخاطراینکه علی مهربونم الان کنارمه وجواب دعاهام رو داده...خیلی خیلی دیشب چسبید.
۲۳
مرداد
اعتراف میکنم اززمانی که پدرومادرعلی پشتمون روخالی کردن دیگه رابطه ام باهاشون مثه قبل نشدنه اینکه نخوام نمیتونستم تظاهرکنم که هیچ اتفاقی نیفتاده ورفته رفته رابطم باهاشون کمترشدتااونجایی ک قبلااگه هفته ای دوبارخودم بهشون زنگ میزدم تماسام به دوهفته ای یاسه هفته ای یکباررسیدوقطعا تماس امروزم آخرین تماس باهاشون بودوهیچوقت بهشون زنگ نمیزنم چون دیگه تحمل نیش وکنایه شنیدن ندارم واقعادیگه تحمل ندارم...نمیدونم چطوربحث رسید به اینکه مادرش ازم پرسید پدرومادرت درباره عروسی ازت نپرسیدن ومن گفتم نه علی باهاشون صحبت کرده وقرارشده به محض اینکه پول دستمون بیاد عروسی میگیریم که خندید وگفت اوه تااون موقع بذارین بچه تون هم دنیابیادبعدجشن عروسی بگیرین...ومن هیچی نگفتم میتونستم بگم این گریه داره نه خنده میتونستم بگم ذوق دل شما که زدین زیرحرفتون ودلخوری بوجودآوردین میتونستم بگم دیروزودداره ولی سوخت وسوزنداره اماهیچی نگفتم فقط چون مادره علی بود...خداحافظی کردم وقطع کردم بااحترام...اماقلبم دردگرفت کاش یه کس دیگه اینجوری مسخرم کرده بود کاش یه آدمه دیگه نمک به زخمم میپاشید نه مادرعلی...اگه همون موقع که گفتن ماکمکی نمیتونیم بهتون کنیم ومهم نیس دلخوری پیش بیاد ازخونه میزدم بیرون میرفتم خوابگاه ووطبق روال قبلی فقط آخرهفته هامیومدم خونه سرمیزدم اگه عید وتابستون یکراست میرفتم خونه ی بابام وتابازشدن دانشگاه پامو اینجانمیذاشتم جرات نمیکردن بهم بخندن واینجوری تیکه بارم کنن خیالشون راحته که علی رو دوسدارم خیالشون راحته که زندگیمودوسدارم واسه همین دستم میندازن هیچوقت یادم نمیره شبی رو که زل  زدن توی چشمامون وگفتن علی اشتباه کردی عروسی نگرفتی بازم به حرمت علی  من هیچی نگفتم منه احمق همیشه حرمت نگه داشتم وخودم زدم به اون راه وهیچی نگفتم اما اونا ماجرای عروسی گرفتن رو به روی خودشون که نمیارن هیچ تازه تصمیم ماروهم مسخره میکنن ولباس عروسی روبه تنم آرزوی دوری میدونن....امروزخیلی عصبی شدم میخواستم همه این حرفارو بذارم به علی رودرروبگم امادیدم اونم خسته وکوفته ازکلانتری میاد آرامش میخوادنه اینکه من جیغ ودادکنم سرش...نتونستم ننویسم چون دلم خیلی پربود...حرف اونامهم نیس حرف علی برای من سنده وعلی برام مهمه امااینومیدونم که دیگه دلم نمیخوادبااوناحرف بزنم هیچوقت بهشون زنگ نمیزنم هیچوقت
۱۸
تیر

آدمیزادهیچ وقت ازشرایطش راضی نیست وخیلی زودهمه چی براش یکنواخت میشه ودنبال شرایط دیگه ای میگرده...به قبل سال فکرمیکنم به موقعی که چندوقت مونده بودبه دوره ی آموزش علی واسترس این روداشتم که اگه کاربرام پیدانشه چیکارکنم؟کاره پیداشد استرس قبول شدنشم تموم شد وحالامن 8ماهه که اونجامشغولم..هرچندکه اینکار هم یکنواحت نیست ویه روزمشترکین محترم بااعصاب داغون منو راهی خونه میکنن ویه روزهم بااعصاب آروم...درکل کاره رومخیه واعصاب آدمو ضعیف میکنه به همه جورآدمی بایدبفهمونی...چ اونی که خیال میکنه خیلی حالیشه چ اونی که حروف انگلیسی روازهم تشخیص نمیده!خستگی کاروقتی توی تنت می مونه که 4ماه هم حقوق نگرفته باشی یوقتایی میشینم فکرمیکنم میبینم دارم مجانی واسه این شرکت کارمیکنم وقتی نه کارش برام رزومه میشه نه علاقه ای دارم ونه حقوقی درکاره!دلم میخوادزودتراستعفا بدم ویکم به خودم وزندگیم برسم..برم یه باشگاه اسم بنویسم...بیشترکتاب بخونم...برم بیرون بچرخم...درباره پایان نامم سرچ کنم...دستی به سروروی خونه بکشم...یه گل وگلدون بخرم...ناهارو شامم رو سرموقع حاضرکنم وکلی کاردیگه که حالمو خوب کنه...به امیدخدا تاموقعی که تصمیم استعفام قطعی شه کارعلی هم بیشتر وبیشتر بگیره که باخیال راحت بیخیال شرکت شم...اینم از غرغرای امروزم خخخخخخخ