به راستی زن بودن سخت است...
مجبوری مانند یک کدبانو رفتار کنی
شبیه یک دخترِجوان به نظر برسی
و مانند یک سالمند فکر کنی...
به راستی زن بودن سخت است...
مجبوری مانند یک کدبانو رفتار کنی
شبیه یک دخترِجوان به نظر برسی
و مانند یک سالمند فکر کنی...
خب رسیدیم به بعد از تعطیلات و کارای دانشگاه و پایان نامه!!!!!!
الان که با خودم میشینم فکر میکنم میبینم که کنارگذاشتن مهدکودک بهترین کاری بود که میتونستم انجام بدم کار بابچه ها و دنیای بچه ها شیرینه ولی انرژی زیادی میخواد که گاهی فراتر از توان من بود از طرفی جو کاری خیلی بدی داشت اون مهد ونمیتونستم تحمل کنم کسی که سوادش خیلی ازمن کمتره واسم پشت چشم نازک کنه!!!!!!توی این مقطع از زندگیم تصمیم گرفتم به درسم بیشتر بها بدم وقتی به گذشته فکر میکنم میبینم من تونستم با رتبه های خوب کنکور کارشناسی و کنکور ارشد رو پشت سر بذارم پس قطعا از پس کنکور دکتری هم برمیام می مونه مصاحبه ش که اونم اگه مقاله های خوب داشته باشم فک نمیکنم رد بشم فقط مرددم اونم سراین که هنوز مقاله ی تکمیل شده ای ندارم نمیدونم امسال کنکور بدم یا سال بعد... وقتی خودم کشش درس خوندن رو دارم و علی و بابام هم تشویقم میکنن حسابی انگیزه میگیرم برای ادامه ...بایدحتما با یه مشاور صحبت کنم...
خیلی دل بسته بودم به استخدامی آموزش و پرورش اما دارم ازش دلسرد میشم چون اولا هی این هفته و اون هفته میگن و معلوم نیس کی اطلاعیه ش میاد و ثانیا با دیدن معلمای بی انرژی این دبیرستانا که برای پخش پرسشنامه رفتم بیشتر شبیه خانه سالمندان بود تا دبیرستان بابا با یه مشت نوچوون سرو کار دارین یکم انرژی داشته باشین! نمیدونم شایدم شرکت کردم چون حتی قبولی توی استخدامی مانع درس خوندنم نیس شاید یکم فاصله بیفته ولی قطعا مانع نیست.
منتظرم این هفته و کارای پرسشنامه تموم شه تا یکم وقتم آزادشه برم هم دنبال دیدن پایان نامه های دانشگاه و هم وقت بگیرم با یه مشاور صحبت کنم و البته که یه وقتی هم برای مقاله که با استادم میخوایم شروع کنیم باید بذارم!!!!!!( وقتی اینجوری سرم شلوغ میشه خیلی دوست دارم).
بعد از گذشت چندروزی که از زاهدان اومدم اولین باری بودکه ازدست شیطنت های علی ازتهه دل خندیدم...توی هوای سرد بستنی خوردیم و راه رفتیم خیلی خیلی چسبید این پیاده روی هرچند که علی آقا زدزیر حرفش و نبردمون کافه ولی به بزرگی خودم بخشیدمش خخخخخخخخخخخخخ....دیشب بعدازمدت ها این علی بود که اول گفت دوستت دارم ومن دلم میخواست همون لحظه فداش شم...این کارهای ساده بستنی، پیاده روی، فیلم دیدن و چیپس و ماست موسیر خوردن و حرفای عاشقانه همه اش با کسی که عاشقشی عجیب به دله آدم میچسبه...
نمیدونم چرا بااینکه حق با مامانمه اینقدسعی میکنم خودمو توجیه کنم که بهترین کارو کردیم حتی مامان علی هم دید وگفت که من اینجا چقدر تنهام...واقعبت اینه که ماعجله کردیم و حالاهم کاریش نمیشه کرد و باید ادامه داد نمیدونم چرا بزرگترامون نصیحتمون نکردن یوقتایی فکرمیکنم بااینکه خونه خیلی راحتتر ازخوابگاهه اما وقتی توی خونه همدمم نیست خب چ فرقی میکنه حداقل خوابگاه 4تا آدم دورم بودن و مجبورم نبودم کارخونه انجام بدم...بقول مامانم میرفتی درستو میخوندی بعدم هم درس تو وهم سربازی علی تموم میشد یه جشن میگرفتین میرفتین سرخونه زندگیتون مارو هم توی خماری جشن نمیذاشتین...راست میگه حرفش منطقیه کاملا اما چ میشه کرد...اگه خدای نکرده روزی بیاد که پدر یا مادرم منو توی لباس عروس نبینن و ازاین دنیابرن باعث و بانیش رو هیچوقت نمیبخشم...هرچی حقارت و حسرت میکشم حقمه اگه یکمی فقط یکم دوراندیش بودیم همه چی میتونست وفق مرادم باشه من خیلی ساده ام ساده و بی فکر...
آدمیزادهیچ وقت ازشرایطش راضی نیست وخیلی زودهمه چی براش یکنواخت میشه ودنبال شرایط دیگه ای میگرده...به قبل سال فکرمیکنم به موقعی که چندوقت مونده بودبه دوره ی آموزش علی واسترس این روداشتم که اگه کاربرام پیدانشه چیکارکنم؟کاره پیداشد استرس قبول شدنشم تموم شد وحالامن 8ماهه که اونجامشغولم..هرچندکه اینکار هم یکنواحت نیست ویه روزمشترکین محترم بااعصاب داغون منو راهی خونه میکنن ویه روزهم بااعصاب آروم...درکل کاره رومخیه واعصاب آدمو ضعیف میکنه به همه جورآدمی بایدبفهمونی...چ اونی که خیال میکنه خیلی حالیشه چ اونی که حروف انگلیسی روازهم تشخیص نمیده!خستگی کاروقتی توی تنت می مونه که 4ماه هم حقوق نگرفته باشی یوقتایی میشینم فکرمیکنم میبینم دارم مجانی واسه این شرکت کارمیکنم وقتی نه کارش برام رزومه میشه نه علاقه ای دارم ونه حقوقی درکاره!دلم میخوادزودتراستعفا بدم ویکم به خودم وزندگیم برسم..برم یه باشگاه اسم بنویسم...بیشترکتاب بخونم...برم بیرون بچرخم...درباره پایان نامم سرچ کنم...دستی به سروروی خونه بکشم...یه گل وگلدون بخرم...ناهارو شامم رو سرموقع حاضرکنم وکلی کاردیگه که حالمو خوب کنه...به امیدخدا تاموقعی که تصمیم استعفام قطعی شه کارعلی هم بیشتر وبیشتر بگیره که باخیال راحت بیخیال شرکت شم...اینم از غرغرای امروزم خخخخخخخ