حرف دل

کلمات کلیدی

۵ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۷ ثبت شده است

۱۸
ارديبهشت
دلم میخواد صبح تا شب و شب تا صبح بخوابم... از اول هفته س  شبا تصمیم میگیرم صبح برم دانشگاه اما صبح که میشه بیخیالش میشم... خواب خیلی خوبه وقتی خوابی دغدغه آینده رو نداری، وقتی خوابی به اشتباهات گذشته ت فکر نمیکنی، نمیدونم حکمت خواب چیه اما بیخیالی و دورشدن از واقعیت با خواب واقعا لذت بخشه...
خب درهمین حین که بنده داشتم این  غرغرهام رو تایپ میکردم دوتا تماس داشتم اول از استاد راهنمام که زنگ زد گفت برای همایش به کمکم نیاز داره حالا چ همایشی هست و من باید چکارکنم نمیدونم ولی عصر باهاشون قراردارم و تماس دوم از همکلاسیم که گفت میخواد برا شنبه دورهمی بذاره با بچه های کلاس و اساتید و کمک میخواد...
خب ظاهرا خدا باخودش گفته تااین دیوونه آرزوی خواب ابد نکرده بذار یکم سرشو گرم کنم... مرسی خدا سوپرایز شدم...
۱۶
ارديبهشت

هر روز و هر روز پیگیر اخبار استخدامی هستم... راستش قبلا بهش امیدی نداشتم اما از وقتی فهمیدم دوستام بدون پارتی قبول شدن یکم امیدوارشدم فقط شک دارم سراینکه چقد ظرفیت دارن؟ چقد نیرو میخوان؟ و در واقع نمیدونم چقدر انرژی بذارم؟ فعلا دارم جزوه هایی که از نت دانلود کردم رو آروم آروم میخونم تا اخبار قطعی استخدامی بیاد و کتاباشو بخرم و به طور جدی شروع کنم به خوندن...

من باید موفق شم همیشه تدریس کردن آرزوم بوده از بچگی...

۱۰
ارديبهشت

به راستی زن بودن سخت است...

مجبوری مانند یک کدبانو رفتار کنی

شبیه یک دخترِجوان به نظر برسی

و مانند یک سالمند فکر کنی...

۰۹
ارديبهشت

امروز رفتم مشاوره و درباره ادامه تحصیلاتم صحبت کردم خوبیش این بود که چشمام بازشد و البته کمی ناامید... فهمیدم ک دکتری قرار نیس راحت باشه و استرس مقاله و پایان نامه  همراهته بعلاوه استرس امتحان جامع و مصاحبه ش... اونقدری که من باذوق اسم دکتری رو میاوردم مشاورم ذوق نداشت دانشجوی ترم هشت دکتری بود و میگفت فقط اولاش برات جالبه که بهت میگن خانم دکتر بعد برات عادی میشه و هیچ حسی بهش نداری... با خودم میگفتم وای لعنتی تو الان جایی هستی که من آرزومه باشم چطور هیچ هیجانی نداری؟ ولی یکم ک گفت دلیلشو فهمیدم چون هیچ اتفاق تازه ای نمیفته همون درسا همون واحدا بعلاوه مقاله پایان نامه آزمون و ترجمه و همچنین یه آینده کاری نامعلوم... راستشو بگم با حرفای مشاور و سرچ هایی که کردم انگیزم کم شد خیلی کم البته بازم باید فکر کنم... دارم به آزمون آموزش و پرورش فکر میکنم هرچند اونم باید یکسال دیگه درس بخونی و انرژی بذاری اما حداقل آینده شغلیت معلومه و تازه توی سی سالگی با خودت فکر نمیکنی که حالا من این مدرک دکتری رو چیکارش کنم!بابام یه موقع یه حرفی زد که هنوز یادمه گفت مگه من پارتی داشتم که استخدام شدم؟ یه آزمون استخدامی زدن و منم شرکت کردم و قبول شدم امیدت به خدا باشه... خلاصه که دودلی بد دردیه

۰۳
ارديبهشت

خب رسیدیم به بعد از تعطیلات و کارای دانشگاه و پایان نامه!!!!!!

الان که با خودم میشینم فکر میکنم میبینم که کنارگذاشتن مهدکودک بهترین کاری بود که میتونستم انجام بدم کار بابچه ها و دنیای بچه ها شیرینه ولی انرژی زیادی میخواد که گاهی فراتر از توان من بود از طرفی جو کاری خیلی بدی داشت اون مهد ونمیتونستم تحمل کنم کسی که سوادش خیلی ازمن کمتره واسم پشت چشم نازک کنه!!!!!!توی این مقطع از زندگیم تصمیم گرفتم به درسم بیشتر بها بدم وقتی به گذشته فکر میکنم میبینم من تونستم با رتبه های خوب کنکور کارشناسی و کنکور ارشد رو پشت سر بذارم پس قطعا از پس کنکور دکتری هم برمیام می مونه مصاحبه ش که اونم اگه مقاله های خوب داشته باشم فک نمیکنم رد بشم فقط مرددم اونم سراین که هنوز مقاله ی تکمیل شده ای ندارم نمیدونم امسال کنکور بدم یا سال بعد... وقتی خودم کشش درس خوندن رو دارم و علی و بابام هم تشویقم میکنن حسابی انگیزه میگیرم برای ادامه ...بایدحتما با یه مشاور صحبت کنم...

خیلی دل بسته بودم به استخدامی آموزش و پرورش اما دارم ازش دلسرد میشم چون اولا هی این هفته و اون هفته میگن و معلوم نیس کی اطلاعیه ش میاد و ثانیا با دیدن معلمای بی انرژی این دبیرستانا که برای پخش پرسشنامه رفتم بیشتر شبیه خانه سالمندان بود تا دبیرستان بابا با یه مشت نوچوون سرو کار دارین یکم انرژی داشته باشین! نمیدونم شایدم شرکت کردم چون حتی قبولی توی استخدامی مانع درس خوندنم نیس شاید یکم فاصله بیفته ولی قطعا مانع نیست.

منتظرم این هفته و کارای پرسشنامه تموم شه تا یکم وقتم آزادشه برم هم دنبال دیدن پایان نامه های دانشگاه و هم وقت بگیرم با یه مشاور صحبت کنم و البته که  یه وقتی هم برای مقاله که با استادم میخوایم شروع کنیم باید بذارم!!!!!!( وقتی اینجوری سرم شلوغ میشه خیلی دوست دارم).