حرف دل

کلمات کلیدی

۳ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

۰۹
شهریور

یه باردیگه خدای مهربون دستموگرفت ومنه بنده ی حقیرشو دلشادکرد

خدایاشکرت که قبول شدم شکرت که همه چیزو اینقددقیق برنامه ریزی کردی عاشقتم که حواست بهم هست عاشقتم که دعاهامو بی جواب نمیذاری

جواب پیاده برگشتن توسرمای زمستون وگرمای بهارجواب روزی5-6ساعت مطالعه ی مفیدجواب یخ زدن توی سالن مطالعه جواب صبح ساعت7بیدارشدنا جواب چنددورخوندن کتابای تکراری جواب همه ی سختیاروگرفتم ...مطمئنم خداهم به اندازه ی من خوشحاله الان

واماکسی که ازذوق کردنش حسابی کیف کردم همسرعزیزترازجانمه که سنگ صبورتمام غرولندهای من بوده چقدرخوشحالم که پیشت سربلندوروسفیدشدم علی واقعاخوشحالم...توهمدم روزای خستگیم بودی هروقت خسته میشدم توبهم انرژی میدادی...خیلی ممنونتم

به لطف خداهمه چی داره میفته روی روال یکم سختی داره اولش امانمیذاره لنگ بمونیم

باورم نمیشه یعنی من وعلی واقعاداشتیم امشب درموردخونمون حرف میزدیم؟چقدرآرزوی این روزا روداشتم...خدایاشکرت

ان مع العسریسرا...خدایاشکرت که بعدازروزای سختی وانتظارروزای خوب دارن بدوبدو میان

۰۷
شهریور

اندکی دلمان گرفته وکمی پریشانم

ازدیروزکه دوتاتالارقیمت گرفتم همش رفتم توفکرخرج ومخارج عروسی...حتی وقتی صبخ ازخواب پاشدم اواین فکری که به ذهنم اومدهمین بودوترجیح دادم دوباره بخوابم

میدونم علی باچه زحمتی پول درمیاره وفکراینکه یه پول قلمبه یه شبه میخوادازدستمون بره حالمومیگیره وازطرفی عروسی فقط همون یه باره ونداشتنش حسرت میشه رودل آدم مثه حسرتی از5سالگی باهامه که مامانم قول داده بوداگه دخترخوبی باشم وآمپول بزنم برام پفک نمکی میخره اماالان 18سال ازاون موضوع گذشته وهنوزنخریده یامثلاحسرت جایزه ای که بابام وقتی 7سالم قول داده بوداگه انبردستو براش پیداکنم برام میگیره ویادش رفت یادمه ازاون موقع دیگه هرچی گم میکنه دنبالش نمیگردم هیییییییییییییییییییییییییی

بحث پفک وکادونیس ایناجنبه ی فان وخنده داره اماحرف ازیه چیزیه که همیشه تهه دلت حسرتشومیخوری اگه علی میذاشت منم میرفتم سرکارازبارعذاب وجدانی که بخاطرمخارج عروسی دارم کم میشد نه اینکه بخوابم خرج عروسی روبدم اماحداقل تااون موقع یه گوشه ی زندگیمونو میچرخوندم اماعلی صلاح نمیدونه ومنم کمابیش بادلایلش موافقم

یه مزیت اینکه الان خونه رهن کنیم اینه که تازه بعدعروسی فکرخونه نمیفتیم وخیالمون راحته که خونه داریم

دلم میخوادهمه من وعلی روکنارهم ببینن دلم میخوادمردزندگیمو نشونشون بدم وببینن مردی که لایقمه پیداکردم اونشب شادترین شب زندیگمه میدونم

حسرت پول روهیچوقت نبایدخوردخداروشکربه دست اومدنیه...فک کنم استرس جوابای ارشدزده به سرم خیلی غرزدم

امشب که میخواستم قرآن بخونم این اولین آیه بود:ن والقلم ومایسطرون...خیلی امیدوارشدم به قبول شدنم تودانشگاه یزدان شاالله به حق همین آیه خدای مهربون ناامیدم نمیکنه

۰۵
شهریور

دوروزعالی باعشق زندگیم

دفه پیش که علی جونم اومدپیشم نامزدبودیم،اونبارم خیلی خوشگذشت امااینبارعالی بود

اینبارزن وشوهربودیم وعلاوه براینکه پیش مامان وبابام راحت بودیم خودمم خیلی حس نزدیکی بیشتری باعلی داشتم

خیلی خوبه ک پدرومادرمون عشق مابه هم روببینن،ببینن که دست همومیگیریم همدیگه روبانفس وفدات وواژه های مهربون صدامیکنیم،کنارهمیم وهوای هموداریم

واقعااحساس خوشبختی می کنم میدونم ممکنه روزای سختی درپیش داشته باشم امااینم میدونم که سختی رواله زندگیه من خوشبختم چون بامردی ازدواج کردم که عاشقانه دوستش دارم خوشبختم چون خدای مهربون هواموداره خوشبختم چون پدرومادر وخونواده ی خوبی دارم...خدایاهزاران مرتبه شکرت

کادوی اینارهمسرم واقعاغافگیرم کردهمیشه عادت به ساعت داشتم اماازوقتی ساعتم خراب شددیگه قیدشوزدم واین ساعت خوشگل بهترین کادوبرای من بودهم طلاییه همرنگ دستبندم هم ظریفه وبه دستم میاد (چاپلوسم خودتی دلم میخوادتعریف کنم)

علی بااومدنش توزندگیمون خونوادمو واقعاشادکرده مامان وبابام که هردفه کلی ذوقشومیکنن وآبجیامم منتظرن بیادتابریم بیرون بازی کنیم ببخشیدکه حسابی خستت میکنیم خوداداش نداشتیم توهم که مهربون

وقتی هستی حال من خوبه