حرف دل

کلمات کلیدی

۳ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

۲۶
آذر
گاهی حس میکنم چیزی مثل همان مداد یا پاکن روزهای کودکی ام
افتاده ام گوشه ای خاک میخورم
اماهیچکس گمم نکرده 
میفهمی یعنی چه؟!
۱۱
آذر
... اما تو کوه درد باش، طاقت بیار و مردباش
ظاهرا من و علی این مصرع رو باید حالاحالاها سرلوحه زندگیمون قراربدیم چون انگار به این زودیا این زندگی نمیخواد روی خوشش رو نشونمون بده...دردم از اونجاییه که به علی که حرف زور توی کله اش نمیره صبح تاشب دارن توی اون کلانتریه کوفتی زور میگن وهیشکاری ازدستمون برنمیاد دردم ازاونجاییه که الکی الکی براش دو روزبازداشت نوشتن دردم اینه که غریبیم اینکه تنهاییم اینکه کسی رو نداریم پناهممون باشه دردمون اینه که بزرگتری اینجا نداریم...چقد به زور بغضمو خوردم تا بتونم به مامان علی که به دلش افتاده بود اینجا خبراییه دروغ بگم... نمیدونم چجوری سرمو گرم کنم تا فکر وخیال نکنم واین دو روزلعنتی سرشه...نمیخوام برم پیش کسی یاکسی بیادپیشم هرچند که دلم پره واقعا میخوام بایکی حرف بزنم...امابایدیادبگیرم که خودم بتونم حال خودمو خوب کنم...درس خوندم یکم ولی درس خوندن وقتی فکرم مشغوله بیشترعصبیم میکنه...تصمیم گرفتم برم یه دسر درست کنم بلکه سرم گرم شه
۰۳
آذر

بعد از گذشت چندروزی که از زاهدان اومدم اولین باری بودکه ازدست شیطنت های علی ازتهه دل خندیدم...توی هوای سرد بستنی خوردیم و راه رفتیم خیلی خیلی چسبید این پیاده روی هرچند که علی آقا زدزیر حرفش و نبردمون کافه ولی به بزرگی خودم بخشیدمش خخخخخخخخخخخخخ....دیشب بعدازمدت ها این علی بود که اول گفت دوستت دارم ومن دلم میخواست همون لحظه فداش شم...این کارهای ساده بستنی، پیاده روی، فیلم دیدن و چیپس و ماست موسیر خوردن و حرفای عاشقانه همه اش با کسی که عاشقشی عجیب به دله آدم میچسبه...