۲۶
آذر
گاهی حس میکنم چیزی مثل همان مداد یا پاکن روزهای کودکی ام
افتاده ام گوشه ای خاک میخورم
اماهیچکس گمم نکرده
میفهمی یعنی چه؟!
بعد از گذشت چندروزی که از زاهدان اومدم اولین باری بودکه ازدست شیطنت های علی ازتهه دل خندیدم...توی هوای سرد بستنی خوردیم و راه رفتیم خیلی خیلی چسبید این پیاده روی هرچند که علی آقا زدزیر حرفش و نبردمون کافه ولی به بزرگی خودم بخشیدمش خخخخخخخخخخخخخ....دیشب بعدازمدت ها این علی بود که اول گفت دوستت دارم ومن دلم میخواست همون لحظه فداش شم...این کارهای ساده بستنی، پیاده روی، فیلم دیدن و چیپس و ماست موسیر خوردن و حرفای عاشقانه همه اش با کسی که عاشقشی عجیب به دله آدم میچسبه...