نمیدونم چرا بااینکه حق با مامانمه اینقدسعی میکنم خودمو توجیه کنم که بهترین کارو کردیم حتی مامان علی هم دید وگفت که من اینجا چقدر تنهام...واقعبت اینه که ماعجله کردیم و حالاهم کاریش نمیشه کرد و باید ادامه داد نمیدونم چرا بزرگترامون نصیحتمون نکردن یوقتایی فکرمیکنم بااینکه خونه خیلی راحتتر ازخوابگاهه اما وقتی توی خونه همدمم نیست خب چ فرقی میکنه حداقل خوابگاه 4تا آدم دورم بودن و مجبورم نبودم کارخونه انجام بدم...بقول مامانم میرفتی درستو میخوندی بعدم هم درس تو وهم سربازی علی تموم میشد یه جشن میگرفتین میرفتین سرخونه زندگیتون مارو هم توی خماری جشن نمیذاشتین...راست میگه حرفش منطقیه کاملا اما چ میشه کرد...اگه خدای نکرده روزی بیاد که پدر یا مادرم منو توی لباس عروس نبینن و ازاین دنیابرن باعث و بانیش رو هیچوقت نمیبخشم...هرچی حقارت و حسرت میکشم حقمه اگه یکمی فقط یکم دوراندیش بودیم همه چی میتونست وفق مرادم باشه من خیلی ساده ام ساده و بی فکر...