حرف دل

کلمات کلیدی

۱ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

۲۳
مرداد
اعتراف میکنم اززمانی که پدرومادرعلی پشتمون روخالی کردن دیگه رابطه ام باهاشون مثه قبل نشدنه اینکه نخوام نمیتونستم تظاهرکنم که هیچ اتفاقی نیفتاده ورفته رفته رابطم باهاشون کمترشدتااونجایی ک قبلااگه هفته ای دوبارخودم بهشون زنگ میزدم تماسام به دوهفته ای یاسه هفته ای یکباررسیدوقطعا تماس امروزم آخرین تماس باهاشون بودوهیچوقت بهشون زنگ نمیزنم چون دیگه تحمل نیش وکنایه شنیدن ندارم واقعادیگه تحمل ندارم...نمیدونم چطوربحث رسید به اینکه مادرش ازم پرسید پدرومادرت درباره عروسی ازت نپرسیدن ومن گفتم نه علی باهاشون صحبت کرده وقرارشده به محض اینکه پول دستمون بیاد عروسی میگیریم که خندید وگفت اوه تااون موقع بذارین بچه تون هم دنیابیادبعدجشن عروسی بگیرین...ومن هیچی نگفتم میتونستم بگم این گریه داره نه خنده میتونستم بگم ذوق دل شما که زدین زیرحرفتون ودلخوری بوجودآوردین میتونستم بگم دیروزودداره ولی سوخت وسوزنداره اماهیچی نگفتم فقط چون مادره علی بود...خداحافظی کردم وقطع کردم بااحترام...اماقلبم دردگرفت کاش یه کس دیگه اینجوری مسخرم کرده بود کاش یه آدمه دیگه نمک به زخمم میپاشید نه مادرعلی...اگه همون موقع که گفتن ماکمکی نمیتونیم بهتون کنیم ومهم نیس دلخوری پیش بیاد ازخونه میزدم بیرون میرفتم خوابگاه ووطبق روال قبلی فقط آخرهفته هامیومدم خونه سرمیزدم اگه عید وتابستون یکراست میرفتم خونه ی بابام وتابازشدن دانشگاه پامو اینجانمیذاشتم جرات نمیکردن بهم بخندن واینجوری تیکه بارم کنن خیالشون راحته که علی رو دوسدارم خیالشون راحته که زندگیمودوسدارم واسه همین دستم میندازن هیچوقت یادم نمیره شبی رو که زل  زدن توی چشمامون وگفتن علی اشتباه کردی عروسی نگرفتی بازم به حرمت علی  من هیچی نگفتم منه احمق همیشه حرمت نگه داشتم وخودم زدم به اون راه وهیچی نگفتم اما اونا ماجرای عروسی گرفتن رو به روی خودشون که نمیارن هیچ تازه تصمیم ماروهم مسخره میکنن ولباس عروسی روبه تنم آرزوی دوری میدونن....امروزخیلی عصبی شدم میخواستم همه این حرفارو بذارم به علی رودرروبگم امادیدم اونم خسته وکوفته ازکلانتری میاد آرامش میخوادنه اینکه من جیغ ودادکنم سرش...نتونستم ننویسم چون دلم خیلی پربود...حرف اونامهم نیس حرف علی برای من سنده وعلی برام مهمه امااینومیدونم که دیگه دلم نمیخوادبااوناحرف بزنم هیچوقت بهشون زنگ نمیزنم هیچوقت