حرف دل

کلمات کلیدی

۲ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

۲۶
آبان

نه به وقتایی ک بیکاربودم واسه خودم نه به الان ک نمیدونم کدوم کارو اول انجام بدم...همه چی باهم سرم ریخته وفک کردن بهش مضطربم میکنن میدونم ک بالاخره تادیقه نودخودمو میرسونم اما نمیدونم چی ازآب درمیاد،امتحان شرکت سه تاارائه وازطرفی درسایی ک روهم تلمبارشده،وقتی هم ک میام خونه اولین چیزی ک حالمومیگیره گردوغبارتلویزیونه دیگه اگه لباس وظرف کثیفم داشته باشیم ک واویلاس

یوقتایی علی روتوی نظرم میارم اینکه علی خیلی بیشترازمن داره دوندگی میکنه وبارزندگی تااینجاهمش رو دوشش بوده شایدظریف باشم شاید بهم نیادتحمل زیادباشه اماقوی ام خیلی قوی،یاده پارسال افتاده زمانی ک‌‌علی میخواس وارداین شرکت بشه یادمه ک میگفت میترسم نتونم ازپس دوتاکاربربیام،درکش میکردم امابه تواناییش به قدرتش ایمان داشتم باورداشتم ک میتونه،نمیدونم منم میتونم یانه امااینقدتلاش میکنم ک حتی اگه به نتیجه ی خوبی نرسیدم جایی برای اینکه‌خودموسرزنش کنم باقی نمونه،یه امتیازبزرگی ک دارم اینه ک علی همراهمه پیشمه وهرجورک میتونه یه باری از رو دوشم برمیداره،بودنت انگیزه ی زندگیه برام 

همیشه نزدیک امتحان جو کلاس متشنجه کلاس امروزم ازاین قاعده مستثنی نبودومن حدس میزنم دلیل این غرغرهام همین باشه😉

۱۵
آبان

خوشحالم که سرم داره شلوغ میشه خوشحالم که منم میتونم پابه پای علی واسه ساختن زندگیمون تلاش کنم خوشحالم والبته کمی نگران

به خودم حق میدم همچین تجربه ای رونداشتم همیشه درس بوده ودرس ودرس

امیدوارم این مشغله ها آرامشو ازم نگیره وبرعکس فکرای  بیخودی رو ازذهنم پاک کنه 

ازاینجای زندگیم راضیم وامیدوارم یه دانشجوی خوب یه کارمندخوب ویه همسروکدبانوی خوب بشم