چند وقتیه دلم خیلی میگیره ازاون موقع که توی دورهمی همکلاسیا همه آلبوم عکسای عقدوعروسیشون روآوردن وباذوق عکسای همومیدیدن ودلیل من برای دست خالی بودنم تحویل یه لبخندزورکی وجمله ی عکسای من شهرستانه واینجانیست بود!
دروغ چرا؟دلم گرفت دلم خواست اما ازکی گرفت نمیدونم!
بگم ازپدرومادرم دلگیرم؟آره یکم کوتاهی کردن درحقم میتونستن همه چیواینقدرراحت نگیرن امانمیشه قضاوت کرد بالاخره اونامنودخترعاقلی میدونن شایدخواستن باگوش کردن به حرفم شخصیتموبالاببرن...بگم ازمامان وبابای علی دلگیرم؟آره هستم یهو وسط راه یادشون افتادنمیتونن کمکون کنن وولمون کردن وزدن زیرحرفاشون امااونام خوشبختی پسرشون رومیخوان بیاخوشبین باشیم وفک کنیم اگه میتونستن ازهیچ کمکی دریغ نمیکردن...بگم ازعلی دلگیرم؟نمیدونم هروقت تصمیم میگیرم ازش دلخورباشم بابت دو دلیش که یه روزمیگه عروسی درکارهست ویه روزمیگه نیست اون لبخندش،اون بوسه های شب بخیروصبح بخیرش اون دل مهربونش که بادیدن دستای من برام دستکش خرید،نمیذاره ازش دلخوری تودلم بمونه اینقدردوسش دارم که سختیای الان رو فقط به عشق اینکه کنارمه ولبخندمیزنه پشت سرم میذارم
شایداگه لنگ رولنگ مینداخت وهیشکارنمیکردازش دلخورمیشدم اماالان که هرلحظه کاروتلاشش رومیبنم نمیتونم مقصرروعلی بدونم شایداصن مقصرخودمم شایدتوقعم زیاده امامیدونی تهه دلم میگه خواسته ی من کمترین خواسته ی هردختریه...بگذریم
هروقت به عروسی واینکه میتونیم بگیریم یانه فکرمیکنم چنان سرم دردمیگیره که جزخوابیدن دوای دیگه ای نداره پس گورباباش...دیگه برام مهم نیست تونستیم بگیریم میگیریم نتونستیمم دلم نمیخوادبهش فک کنم وحرص بخورم...من عشقمودارم خونم رودارم کارم رودارم واینکه یه آلبوم عکس ندارم چیزی ازارزشم کم نمیکنه قطعا
دلم میخوادیه روزی اونقد وضعمون خوب بشه که وقتی استادشدم وازسختیای زندگیم گفتم همه دانشجوهام هاج وواج بمونن که اینقدرقوی بودم