حرف دل

کلمات کلیدی
۱۶
شهریور

همینچند وقت پیش بود داشتم فکر میکردم ما توی رابطه زناشوییمون چقدر رشد کردیم و بزرگ شدیم داشتم فکر میکردم چقدر تباه کردیم لحظه های رو ک به جای گفت و گو در مورد مشکلات مون با هم قهر کردیم چقدر ذوق کردم ک این اواخر اگه مشکلی داشتیم با صحبت حلش کردیم... من به شخصه وقتی با همسرم مشکلی دارم یا دلخورم با رفتارم یا صحبت کردن بهش میفهمونم اماا اون هیچی نمیگه و دلخوریاش رو جمع میکنه توی دلش و یدفعه منفجر میشه و حرفایی میزنه ک من به این راحتی یادم نمیره و از ذهنم پاک نمیشه مثل همین امشب... این ک تو به همسرت بگی این ازدواج اشتباه بود خیلی خیلی حرف سنگینیه حتی اگه دلیل گفتنش محکم باشه حتی اگه حق با تو باشه... این بار دومی بود که به خاطر یه مساله مسخره این حرفو بهم زد از غروب تا حالا دارم سعی میکنم فراموشش کنم و دلیل تراشی کنم برای این حرف... اما حقیقت اینه ک خیلی سنگین بود برام... روزی ک باهاش ازدواج کردم خیالم راحت بود که اگر کمبودی توی زندگیمون داریم اما همسرم همیشه همراهمه دلگرمیمه و میتونم روش حساب کنم اما الان دوبار شنیدن این حرف واقعا ناامیدم کرد... من چیکار کردم ک اون فکر می‌کنه این ازدواج اشتباه بوده؟چون اومدم یه خونوادم سر بزنم؟ چون دلم نمی‌خواست توی اون خونه بی دلیل تنها باشم؟ حقیقت اینه ک متوجه شدم توقع بیجاییه ک انتظار داشته باشم اون حالمو خوب کنه چون یه روز کار داره یه روز ماموریت می‌ره به هر حال آدمه ممکنه اون خودشم حالش خوب نباشه پس من خودم باید حالمو خوب کنم شروع کردم باشگاه رفتن خونه رو بهم ریختن و جمع و جور کردن دیدم امتحانم تموم شد و اون میره دماموریت و من تنها میشم پس گفتم چ فرصتی از الان بهتر برای دیدن پدر و مادر هم حالم خوب میشه هم دیرتر دلتنگشون میشم چون بخاطر کارم احتمالا تا ۶ ماه دیگه نمیبینمشون..‌‌. دیدنشون خوب بود اما حالم خوب نشد و حالم افتضاح شد وقتی بعد چند روز امشب این حرفو از همسرم شنیدم انگار آب یخ ریختن روی سرم... کجای ازدواجمون اشتباه بوده؟ من چیکار کردم ک این حرفو زد؟ چون وقتی دورم از پدر مادرم دلتنگشون میشم پس نمیشه روم حساب کرد؟ منی ک این زندگی رو با تمام حرف و حدیثای پشت سرمون سر پا نگه داشتم و خم به ابروم نیاوردم حقم بود این حرف؟ آره من خیلی لوس بودم اما برای زندگیمون هر چی سختی بود به جون خریدم پا به پات تلاش کردم برای رشد عشقمون از خونوادم کیلومترها دور شدم برای زندگی با تو چون تو مهمترین آدم زندگیمی چون تورو به همه ترجیح میدم اونوخ تو بهم میگی همه اینا اشتباه بوده؟؟؟ تو اون کسی ک من باهاش سه ساله زندگی میکنم نبودی امشب نمی‌دونم کی تو رو پر کرده بود اما دست مریزاد ک گوش سپردی بهش و چشمت و بستی و دهنت رو باز کردی و مزد دستم رو دادی...

۲۵
تیر

از من میشنوید معجزه حرف زدن رو هیچوقت دست کم نگیرید حتی زمانی که دلتون نمیخواد با طرف مکالمه ای داشته باشید! حرف زدن خیلی از سوتفاهم ها رو بر طرف میکنه و یه درکی از دیدگاه طرف مقابل به آدم میده... دیروز بعد کلی اصرار از طرف همسرم حاضر شدم باهاش حرف بزنم نه اینکه ناز کنم ها نه! واقعا دلم نمیخواست باهاش حرف بزنم چون عمیقا اعتقاد داشتم که بی فایدس اما اینطور نبود! من حس میکردم زندگیمون هر روز یکنواخت تر از دیروز میشه و همسرم منو نمیبینه بهم اهمیت نمیده و کارش برای الویته اما با حرف زدن باهاش فهمیدم اون منو حس میکنه متوجه حضورم هست شادی و غمم رو میفهمه و زندگیمون براش یکنواخت نیست تلاشش برای بهتر شدن زندگیمونه به کارش علاقه داره و سعی میکنه چیزای جدید یادبگیره و پیشرفت کنه تا درآمدمون بیشتر بشه و زندگیمون راحت تر... چقد خجالت کشیدم از اینکه توی پست قبلی گفتم سری قبل که میخواستم برم خونه بابام خیلی خوشحال بودم در حالی که از همسرم شنیدم که اون عدم حضور منو اونموقع واقعا حس کرده و دوست داشته که من پیشش میبودم... یه جمله بهم گفت که خیلی توی ذهنم بولد شد گفت چیزی که میخوای رو به دست بیار... مطمئنم این جمله سرلوحه زندگی خودشم هست و راستم میگه اولش فکر کردم که میخواد توپ رو بندازه توی زمین من و من بشم مقصر این قضیه اما با فکرکردن فهمیدم  مشخص شدن مقصر و اینکه حال بد من تقصیر همسرمه اصلا منو بهتر نمیکنه چون ما دوتا آدم جدا نیستیم و داریم کنار هم این زندگی رو پیش میبریم پس حتی اگه اون مقصر باشه من باید کمکش کنه من باید یه کاری کنم که اوضاع تغییر کنه اگه توجه میخوام اوکی باید بدستش بیارم اگه حال خوب میخوام اوکی باید بدستش بیارم... چقدر بیشتر عاشقش میشم وقتی منو میفهمه حرفامو گوش میکنه و آرومم میکنه... یکی بهم گفته بود عاشق چیش شدی؟ معیارت واسه انتخابش چی بوده؟ عاشق خیلی چیزاش یکیش همین روحیه پیشرفتش که وقتی میبینمش باعث میشه من یه تکونی به خودم بدم عاشق این معرفتش که حواسش به حال من هست و عاشق همصحبتی باهاش... یه روزی رفته بودم کارگاه روابط زوجین استاد ازم 5 تا از خصوصیت های همسرم که عاشقش هستم رو ازم پرسید و من جواب دادم و بعد گفت پس حواست باشه وقتی ازش دلخوری اینا رو یادت نره!

در راستای خوب شدن حالم و دور کردن سگ سیاه افسردگی از خودم دیروز رفتم باشگاه و پیلاتس اسم نوشتم میتونم بگم خیلی خیلی حالم خوب شد و معجزه ورزش رو به چشمم دیدم با یه مود دیگه رفتم باشگاه و با یه مود دیگه برگشتم اصن! ورزش توی خونه خیلی مزایا داره صرفه جویی توی هزینه، رفت و آمد و اینا اما مهترین مزیت رفتن به باشگاه دیدن آدمای زیاد و فشار مربی هستش توی خونه تا دردم میومد حرکت رو ول میکردم اما توی باشگاه مربی نمیذاره کم کاری کنی... بنظرم ورزش هر رشته ای که باشه هم واسه سلامتی جسم خوبه و هم سلامتی روح... خب دیگه برم که امروز یه لازانیای خوشمزه برا همسری بپزم 

۲۳
تیر

دیشب خیلی از دستش ناراحت شدم... علی رو میگم ... صبح تا غروب که سرکار بود تا اومد نماز خوند و دوباره رفت سراغ لپ تاپ... وقتی براش چایی آوردم نکرد یه ربع بشینه رو به روی من و باهام حرف بزنه منم که باهاش حرف میزدم جوابای مسخره میداد حس میکردم دستم میندازه... خودمو سرگرم کردم با آزمون مجازی و شام پختن ... با شامش بازی کرد یکی دو لقمه خورد و دوباره رفت سراغ لپ تاپ حوصلم سررفته بود گفتم برام فیلم بریزه فیلم و یه زیرنویس ناهمانگ برام ریخت و من موندم و هماهنگ کردن این زیرنویس لامصب! وقت داشت چت کنه اما وقت نداشت زیرنویس رو برام اوکی کنه! قید فیلمو زدم رفت بخوابه منم رفتم بخوابم اما خوابم نمبرد تا ساعت یک کتاب خوندم و بعد رفتم خوابیدم... این یک روزه هیجان انگیزه از زندگی ما بود!!! گاهی وقتا حس میکنم منو نمیبینه گاهی فک میکنم جز برنامه نویسی هیچ زبون دیگه ای حالیش نیست وگرنه بارها و بارها گفتم درک میکنم کار داره میفهمم برای آسایشمون تلاش میکنه اما وقتی حتی زحمت نمیده یکساعت در روز برام وقت بذاره من دلمو به چی خوش کنم؟ خسته شدم از این بحث تکراری بی صبرانه منتظرم اول مهر بشه و برم سرکار و از جو مزخرف این خونه دور باشم... برای علی آدمای پشت لپ تاپش مهمتر از منی هستن که کنارشم... امروز داشتم کتابایی که برای اصلح باید بخونم رو از توی کشو بیرون میاوردم که چشمم خورد به دستخط علی... نوشته هاش از دوران آموزشی... چقد قشنگ حرف زده بود چقد دلش برام تنگ شده بود چقدر گفته بود که دوستم داره جمله ای که توی این یک ماهه اخیر همش من بهش گفتم... دفعه پیش که رفتم زاهدان با ذوق و اشتیاق رفتم و برعکس هر دفعه حتی یک ذره هم عذاب وجدان نداشتم بابت تنها موندن علی دلم میخواست زودتر روز رفتم برسه و برم از اینجا عین پرنده ای که توی قفسه حس آزادی داشتم... برام عجیب بود من که طاقت دوری از علی رو نداشتم چرا اینقد هیجان زده بودم واسه رفتن؟ چون پیشش بودم و منو نمیدید چون آموزش دادن و کمک به بقیه رو به وقت گذاشتن واسه من ترجیح میداد... امیدوارم کسی برام کامنت نذاره که باهاش صحبت کن چون صحبت کردم خیلیم حرف زدم هم حضوری هم با چت اما فایده نداره یه گوشش دره و گوش دیگش دروازه... پس تصمیم گرفتم خودم رو سرگرم کنم با پروژه با درس خوندن با کتاب خوندن با هرچی که یه لحظه هم نتونم به این بی اعتنایی ها فکر  کنم

۲۲
تیر

همیشه برای غرغر کردن میومدم اینجا خودمو سبک کنم و برم اما امروز میخوام از برنامه ریزی کوتاه مدت برای زندگیم بگم... خب حالا که کلاسا و آزمونای مسخره دانشگاه فرهنگیان تموم شده و جز خوندن برای اصلح دغدغه خاصی ندارم تصمیم گرفتم به رفیق شفیقم یعنی ورزش ملحق شم دلم میخواست ایروبیک برم هم آهنگه هم ورزش خیلی سال پیشا رفته بودم و خوشم اومده بود و الانم میخواستم ادامه بدم اما باشگاه های اطرافمون ندارن این رشته رو... پس تصمیم گرفتن پیلاتس شرکت کنم از اونجایی که تایم عصرش واقعا بد بود و توی گرما بود گفتم اوکی تایم صبح رو میرم اما وقتی شهریه باشگاه رو شنیم کرک و پرم ریخت خخخخخخخ البته 90 تومن پولی نیست و شوشوجان پول باشگاه رو بهم داده ولی 90 تومن بدی تعطیلیات هم بسوزه پول کش هم جدا بدی یکم زوره ... پس تصیمیم نهایی این شد که آقا من که به وزن ایده آلم رسیدم چه کاریه هی راه باشگاه رو برم و بیام؟ خودم صبحا توی خونه ورزش میکنم پول باشگاهم خرج یه کار دیگه میکنم پس نرم افزار لوز ویت رو نصب کردم و شروع کردم امروز توی خونه اول گرم کردم و بعد ربع ساعت با این نرم افزار ورزش کردم خیلی حس حوبی بود مدت ها بود که به خاطر بی تحرکی عذاب وجدان داشتم اصن... تصمیم دیگه این یود که روزی یکساعت کتاب غیردرسی بخونم اونم بیشتر کتابای انگیزشی که فعلا کتاب بنویس تا اتفاق بیفتد در دست کاره... و تصمیم بعدی که با الهام از یکی از همکلاسیام گرفته شد اینه که خوش خوشان شروع کنم به مطالعه برای اصلح روزی یکی دوساعت که هم فشار بهم نیاد هم خوب بخونم و اما تصمیم نهایی اینکه روتین پوستم رو هر روز مرتب برم... صورتم هم مثل بدنم نیاز به رسیدگی و توجه داره و از اونجایی که پیشگیری همیشه بهتر از درمانه تصمیم گرفتم به نیازهای پوستم توجه کنم و روتین و ماسک رو در دستور کار قرار بدم... خب اینم برنامه من برای یک ماه آینده البته که فقط این کارا نیست و انجام پروژه بچه ها و آزمونای ضمن خدمت مجازی هم جز لاینفکه این مسیره اما الویت نیست و آش کشک خاله است... خب بریم ببینیم چقدر میتونیم این برنامه رو خوب پیش ببریم 

۲۸
ارديبهشت
بعد از مدت ها اومدم غر بزنم و برم خخخخ
دیشب دوستی که براش کارای فصل چهارش رو انجام میدادم بهم پیامی داد که باعث شد خواب نرم... ظاهرا پیامش مشکلی نداشت اما منظورش برام دردآور بود منی که هر وقت هرکی چیزی ازم خواسته کمکش کردم منی که همیشه بنا رو بر اعتماد گذاشتم منی که سعی کردم اطرافیانم رو راضی نگه دارم چطور میشه که حالا کسی به خودش اجازه میده اینطوری باهام حرف بزنه؟ چرا ناراحتم میکنه؟ چرا برای اون مهم نیست که من ازش راضی نباشم؟ میدونین چیه؟ گور بابای همه! من میتونم نه بگم و این بقیه هستن که نه شنیدن رو باید یاد بگیرن! اگه کسی به خاطر نه گفتن من قراره باهام قطع رابطه کنه بذار بکنه من با تنهایی خودم خوشترم حداقل کاری رو انجام دادم که دلم میخواسته! اون آدم باید ظرفیتش رو بالا ببره قرار نیست من آرامش روانیم رو فدای خوشامد بقیه کنم!
هر چند اون بنده خدا امروز زنگ زد و میخواست قضیه رو ماست مالی کنه اما من حرف دلم رو بهش زدم و اینقد گفتم تا اعتراف کرد که چرا اینجوری حرف زده! و فهمیدم که مشکل از من نیست مشکل از دیفالت های ذهنی آدماس اما جدا از این مساله دارم به نه گفتن فکر میکنم... 
۰۵
مهر

خسته از انجام تحلیل پرسشنامه های پرسشنامه و بعد از پرت کردن کتاب ایموس و خنک شدن دلم از اینکار پاشدم خونه رو تاریک کردم رفتم‌ توی رختخواب و خودم رو به یک لیوان دمنوش بابونه مهمون کردم... دارم توی لحظه زندگی میکنم و به گمون خودم بعد‌ یک هفته صبح تا شب پای لپ تاپ نشستن استحقاق یک بعداز ظهر استراحت رو دارم... از کارکردن با نرم افزارها‌ متنفرم کاش مثه‌ دوره کارشناسیم اینم یه جوری  راحت انجام میشد قطعا اگه میتونستم‌ میدادم یکی برام انجام‌ میداد و اینهمه حرص نمیخوردم ولی چ کنم ک آش کشک خالمه ظاهرا😞 کاش علی بود میرفتیم بیرون یه هوایی میخوردیم اصن می نشستیم چایی میخوردیم و حرف میزدیم آخه عصر پنجشنبه اینقد دلگیر😒 

۲۹
خرداد

هووووووووووووووووووورا بالاخره این دوفصل لعنتی تموم شد... یک ماه بی وقفه نوشتم و نوشتم تا تموم شد دقیقا یک ماه!!! بعد از یک استراحت یکی دو روزه میریم ک داشته باشیم آزمون استخدامی رو ... کارایی ک پیش رو دارم واردکردن داده و تحلیلشون، نوشتن فصل 3 تا فصل دیگه و شاید کارکردن روی مقاله باشه این آخری رو خیلی مطمئن نیستم... 

تدریس رو دوسدارم اما امیدوارم شرایط جوری باشه که از رشته ام هم بتونم استفاده کنم دلم نمیخواد روانشناسی بره یه گوشه از زندگیم و خاک بخوره...میگن وقتی یه آرزوی به دلت میفته یعنی خدا توان رسیدن به اون آرزو رو در تو دیده و میگن به هرچی بخوای میرسی چون خدا میگه هرچی توبگی بنده ی من... من این حرفا رو باور میکنم چون برای من ثابت شدن ... من خواستم کارشناسیم رو روانشناسی بخونم تونستم من خواستم ارشدمو همین رشته بخونم تونستم خواستم به عشق زندگیم برسم، تونستیم . پس باور دارم هرچی که بخوام میشه مگه اینکه خدا نخواد اونم حتما حکمتی توشه. 

اینکه صبح پاشی با چشمای پف کرده و یه یادداشت دلگرم کننده ببینی کل روزت رو قشنگ میکنه و انرژی بهت میده واسه ادامه واسه جنگیدن با سختیای زندگی... مامانم اینا یه صاحبخونه دارن هردفعه میرفتم اونجا و میدیدمش حسرت زندگیشو میخوردم میگفتم خوشبحالش دو تا خوته دوطبقه فقط اونجا داره، یه کارگاه خیاطی یه خونه تهران یه خونه بیرجند ماشین مدل بالا و بازنشسته بانک بوده آقاهه و خانومشم کارگاه خیاطی داشت خدایا مگه میشه با یه بازنشستگی اینهمه خونه و امکانات؟؟؟؟ چند شب پیش اومده بوده خونه با بابام حرف میزد.... مامانم تعریف میکرد میگفت اونوقعا ک توی بانک کار میکرده 25 سال پیش 100 هزارتومن کم آورده و گم شده از پیشش به قرض و قوله هرطور بوده 100تومن رو پس داده به بانک ولی میگفت فقط نون خشک داشتم و آب شکم خودمو و زنمو سیر میکردم... تصورش خیلی سخته واقعا ولی خوب درک میکنم باسیلی صورتت رو سرخ نگه داری یعنی چی! فهمیدم  اگه بری داخل زندگی هر آدمی محاله سختی و گرفتاری نداشته باشه دو شیفت کارکرده تا به آسایش رسیده سختی کشیده تا به آسونی رسیده... امتحان زندگی ماهم شاید همین روزای بی پولیه  امتحان سختیه اما نه خیلی زیاد اینکه تنمون سالمه به همه چی می ارزه بخاطر معده دردت تمام دیروز رو فکرم مشغول تو بود اینکه سالمیم خداروشکر اینکه خونواده هامون سالمن خداروشکر ... این بی پولی هم تموم میشه و روزای خوب میاد روزایی که هر کدوممون مسیر شغلیمون رو انتخاب کردیم و داریم کار میکنیم شونه به شونه هم...


عنوان: پابلو نرودا

۲۴
خرداد

سرم با پایان نامه بدجوری گرمه اونقدری که  این ماه فکر میکنم 3-4 بار رنگ بیرون از خونه رو دیدم، نمیدونم این گردن درد و دست درد و انزوا به نتیجه می ارزه یا نه اما الان نه از روی علاقه بلکه فقط به خاطر اینکه تموم شه دارم روش وقت میذارم... میخوام این دو فصل رو تا آخر ماه تموم کنم و دوهفته وقت بذارم برای آزمون استخدامی، توی این اوضاع اقتصادی دیگه درس الویت من نیست از طرفی نمیخوام وارد هر شغلی مثل اون مهدکودک بشم امیدوارم که استخدامی رو قبول بشم تا انرژیمو روی کاری که دوست دارم متمرکز کنم... اوضاع مالیمون اصلا خوب نیس به عبارتی افتضاحه اینو خوب درک میکنم اما یادآوری و هی تکرار کردنش اعصابمو خورد میکنه چون نباید اینجوری باشه چون ما نباید درجا برنیم چون باید از این مغزامون استفاده کنیم برای رسیدن به رویاهمون اصلا نمیتونم قبول کنم که تا 5 ماهه دیگه اوضاع قراره اینجوری باشه چون خرجای متفرقه قطعا پیش میاد پول پرینت پایان نامه پول شارژ پول برق و ... امید به آینده و لطف خدا آدمو زنده نگه میداره پس من امیدمو از دست نمیدم  و امیدوارم فکرای بدردبخور به کله ام بزنه...

خیلی شلخته شدم و هپلی واسه همین واسه همین امروز استثنا وقت کمتری برای تایپ میذارم و یه دستی به سر و روی خودم و خونه میکشم خونه که مرتب باشه حال من خیلی خوب میشه ( از مزایای کدبانو بودن خخخخخخخخخخ )


عنوان از علیرضا روشن

۱۸
ارديبهشت
دلم میخواد صبح تا شب و شب تا صبح بخوابم... از اول هفته س  شبا تصمیم میگیرم صبح برم دانشگاه اما صبح که میشه بیخیالش میشم... خواب خیلی خوبه وقتی خوابی دغدغه آینده رو نداری، وقتی خوابی به اشتباهات گذشته ت فکر نمیکنی، نمیدونم حکمت خواب چیه اما بیخیالی و دورشدن از واقعیت با خواب واقعا لذت بخشه...
خب درهمین حین که بنده داشتم این  غرغرهام رو تایپ میکردم دوتا تماس داشتم اول از استاد راهنمام که زنگ زد گفت برای همایش به کمکم نیاز داره حالا چ همایشی هست و من باید چکارکنم نمیدونم ولی عصر باهاشون قراردارم و تماس دوم از همکلاسیم که گفت میخواد برا شنبه دورهمی بذاره با بچه های کلاس و اساتید و کمک میخواد...
خب ظاهرا خدا باخودش گفته تااین دیوونه آرزوی خواب ابد نکرده بذار یکم سرشو گرم کنم... مرسی خدا سوپرایز شدم...
۱۶
ارديبهشت

هر روز و هر روز پیگیر اخبار استخدامی هستم... راستش قبلا بهش امیدی نداشتم اما از وقتی فهمیدم دوستام بدون پارتی قبول شدن یکم امیدوارشدم فقط شک دارم سراینکه چقد ظرفیت دارن؟ چقد نیرو میخوان؟ و در واقع نمیدونم چقدر انرژی بذارم؟ فعلا دارم جزوه هایی که از نت دانلود کردم رو آروم آروم میخونم تا اخبار قطعی استخدامی بیاد و کتاباشو بخرم و به طور جدی شروع کنم به خوندن...

من باید موفق شم همیشه تدریس کردن آرزوم بوده از بچگی...